منوچهر خان حكيم

224

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

بندگان اويم . زرين‌تن حرامزاده ديد كه سخن درگير او نيست بدر رفت و باز در كمين عبد الحميد هر طرف تجسّس مىنمود كه او را در ربايد و به دريا اندازد و از غم او فارغ شود . اما شهزاده به خلخال امر نمود تا به نزديك لشكر خود رود و چند نفر ديوان نوخاسته را برداشته بيارند . آن مال و اموال را از قلعه بيرون آوردند و بر بالاى هم ريختند . آنگه شهزاده به عزم سير هر طرف تفرّج مىنمود تا آنكه به زير درختى و چشمهء آبى رسيد ، در كنار آن چشمه به استراحت مشغول شد . هنوز به خواب نرفته بود كه زرين تن درگذار بود و شهزاده را ديد . از روى هوا سرازير شد كه او را در ربايد كه بادش بر شهزاده خورد . از خواب بيدار شد ، نظرش به زرين‌تن افتاد كه قصدش نموده است . تا رسيدن او دست مردى را يازيد ، سر دست او را گرفته فروكشيد چنان‌كه به طريق شتر مهره خورده در برابرش به دو زانو درآمد ؛ از جا جست كه بگريزد شهزاده پيش‌تر از جا جسته ، دست انداخته شاخ آن ملعون به دست شهزاده افتاد . هى بر او زد كه : اى ناپاك حرامزادهء پرمكر ! تو چند مرتبه در دست من گرفتار شدى ، به نامردى و مكّارى از من گريختى و باز همان بر جنگ من مىآيى . الحال تو را به زاجرات تمام بكشم تا به نامردان عالم ظاهر و عبرت شود . زرين‌تن دانست كه اين دفعه شهزاده امانش نخواهد داد . پس به خانهء زور نشسته ، شاخش از ميان شكست ؛ نصفى در دست شهزاده ماند ( 141 ) و نصف ديگر در سر . ديو تنوره‌زنان در روى فلك بلند شده بدر رفت . شهزاده آن شاخ را برداشته به در قلعه آمد ، فرمود تا آن اموال را ديوان خلخال برداشته متوجّه به جانب ختا شدند . [ گرفتار شدن صلصال خان و جزاير عاد به دست سالاران اسكندر ] باز آمديم به سر حرب اسكندر و صلصال . چون روز روشن شد ، از طرفين صفوف مقاتله آراستند . باز صلصال به ميدان آمده خواست كه حرب كند . جزاير عاد گفت : شهريارا ! امروز ميدان‌دارى از من است كه دمار از مردم اسكندر برآورم . القصه ، جزاير صلصال خان را بازداشته خود به ميدان آمد و نعره‌اى كشيد و مبارز طلبيد كه ياران هردو